![]() |
![]() |
|
| The most beautiful pictures of shah cheragh |
|
این روزها، تب خرید دلار و سکه و طلا، در بین مردم بالا گرفته است، از آن طرف، سن سکته هم پایین آمده!! حضرت سعدی می فرماید: بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین†، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم . انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای گفتم
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:11 توسط حسین |
|
|
ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد ور چه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف کان زمردیم ما آفت چشم اژدها آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات متنف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:48 توسط حسین |
|
|
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 13:22 توسط حسین |
|
|
اگر از شما بپرسند بهترین کار در شب قدر چیست؟ چه خواهید گفت؟
دعای جوشن کبیر؟ خواندن قرآن؟ رفتن به مسجد و بیدار ماندن زورکی و چرت زدن و دعا خواندن مارتنی؟ بدون اینکه از 90 در صد را بفهمی و فقط منتظر دادن سحری باشی؟ بهترین کار در شب قدر یادگیری مباحث و علوم دینی است!! و چه چیزی بهتر از کلام مولا امیرالمونین! نهج البلاغه! که بعد از قرآن عالیترین کتاب است!که در شب قدر کلام مولایمان غریب افتاده است و کمتر مداحی و منبری، سخنی از آن بر مردم می خواند! چرا؟!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 9:12 توسط حسین |
|
|
خدای را سپاس، که زنده ایم و سالم و می توانیم همچنان وبلاگ را به روز کنیم!
چندی پیش ظهر به یکی از مساجد رفته بودم، بعد از نماز جلسه قرآن داشتند، من به خاطر خستگی، به آخر شبستان رفتم و درازی کشیدم... تا اینکه سر و صدایی دعوایی مرا از خواب پراند، دیدم به خاطر غلط گرفتن از استاد جلسه دعوا شده است: - من تا الان 36 بار قرآن ختم کردم! تو می خوی از من غلط بیگیری؟ خوشبختانه در همان موقع، اداره برق، برق مسجد را قطع کرده بود. و هوا تابستان و مرداد نیر به گرمی این دعوا افزوده بود... - چرو بلند گو را قطع می کنید؟ - برق قطع شده! - باید گاز روشن کنیم!!!! - خب گاز روشن کنید!! ملت سر به سر پیر مرد می گذاشتند!! شیطان، بسیار عابد بوده است، و به خاطر تکبر، به انسان سجده نکرد و رانده شد. اگر این جلسات و ختم قرآنها، این شب نشینها و احیا گرفتنها، باعث غرور تکبر و خود برتربینی به دیگران شود، همان بهتر که کنار بگذاریو و بروی دنبال یک برنامه دیگر... آتش زهد و ریا دامن دین خواهد سوخت حافط این خرقه پشمینه بینداز و برو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 9:51 توسط حسین |
|
![]() ماه رمضان را شاد باش عرض می کنم:
چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:56 توسط حسین |
|
|
OUR HERO ,HADI SAEI ![]() ![]() Olympic Medalist in Taekwondo GOLD MEDAL Unforgotten hero who dedicates his medals to people of bam who injured in earthquake |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:59 توسط حسین |
|
|
برف می بارد؛ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ. كوهها خاموش، دره ها دل تنگ، راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ... بر نمي شد گر زبامِ كلبه ها دودی، يا كه سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد، رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان، ما چه می كرديم در كولاك دل آشفته ی دم سرد؟ آنك،آنك كلبه ای روشن، روی تپه،روبه روی من... در گشودندم. مهربانيها نمودندم. زود دانستم،كه دور از داستان خشمِ برف و سوز، در كنار شعله ی آتش، قصه می گويد برای بچه های خود،عمو نوروز: ...گفته بودم زندگي زيباست! گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاين جاست. آسمان باز؛ آفتابِ زر؛ باغ های گل؛ دشت های بی در و پيكر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی ها در بلور آب؛ بوی عطر خاك باران خورده در كُهسار؛ خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛ آمدن،رفتن،دويدن؛ عشق ورزيدن؛ در غم انسان نشستن؛ پابه پای شادمانيهای مردم پای كوبيدن؛ كار كردن،كار كردن؛ آرميدن؛ چشم انداز بيابانهای خشك و تشنه را ديدن؛ جرعه هايی ازسبوی تازه آبِ پاك نوشيدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن؛ هم نفس با بلبلان كوهی آواره خواندن؛ در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن؛ نيمروز خستگی را درپناه دره ماندن؛ آری،آری،زندگی زيباست. زندگر آتشگهی ديرينه پابرجاست. گر بیافروزيش،رقص شعله اش در هر كران پيداست. ورنه،خاموش است و خاموشی گناه ماست. پيرمرد،آرام و با لبخند، كُنده ای در كوره ی افسرده جان افكند. چشم هايش در سياهی های كومه جست و جو می كرد. زير لب آهسته با خود گفتگو می كرد: زندگی را شعله بايد برفروزنده؛ شعله ها را هيمه سوزنده. جنگلی هستی تو ای انسان! جنگل، ای روييده آزاده، بی دريغ افكنده روی كوهها دامان، آشيانها بر سرانگشتان تو جاويد؛ چشمه ها در سايبان های تو جوشنده؛ آفتاب و باد وباران برسرت افشان؛ جانِ تو خدمتگر آتش... سربلند وسبز باش،ای جنگل انسان! (( زندگانی شعله می خواهد )) صدا سرداد عمو نوروز، شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز؛ كودكانم،داستانِ ما ز آرش بود. او به جان خدمتگزار باغ آتش بود. روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود؛ بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره؛ دشمنان بر جان ما چيره؛ شهر سيلی خورده هذيان داشت؛ بر زبان بس داستان های پريشان داشت. زندگی سرد وسيه چون سنگ؛ روز بدنامی، روزگار ننگ. غيرت اندر بندهای بندگی پيچان؛ عشق در بيماری دل مردگی بی جان. ترس بود و بالهای مرگ؛ كس نمی جنبيد،چون بر شاخه برگ از برگ. سنگرآزادگان خاموش؛ خيمه گاه دشمنان پر جوش. مرزهای مُلك،همچون بارو های دل،بشكسته و ويران... انجمنها كرد دشمن؛ رايزنها گرد هم آورد دشمن؛ تا به تدبيری كه در ناپاك دل دارند، هم به دست ما شكست ما برانديشند. نازك انديشانشان بی شرم- كه مباداشان دگر روز بهی در چشم- يافتند آخر فسونی را كه می جستند... چشم ها با وحشتی درچشم خانه، هر طرف را جستجو ميكرد؛ وين خبر را هر دهانی زير گوشی باز گو می كرد؛ آخرين فرمان،آخرين تحقير... مرز را پرواز تيری می دهد سامان! گر به نزديكی فرودآيد، خانه هامان تنگ، آرزومان كور... ور بپرد دور، تا كجا؟...تاچند؟... آه!..كو بازوی پولادين و كو سرپنجه ی ايمان؟ هر دهانی اين خبر را بازگو می كرد؛ چشمها بی گفتگويی ، هر طرف را جستجو می كرد. پيرمرد اندوهگين،دستی به ديگر دست می ساييد. از ميان دره های دور،گرگی خسته می ناليد؛ برف روی برف می بارید. باد بالش را به پشتِ شيشه می ماليد. صبح می آمد-پيرمرد آرام كرد آغاز- پيش روی لشگر دشمن سپاهِ دوست؛ دشت نه،دريايی از سرباز... آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست. بی نفس می شد سياهی در دهان صبح؛ باد پر میريخت روی دشتِ بازِ دامن البرز؛ لشگر ايرانيان در اظطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛ كودكان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگين كنار در. كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته، خلق چون بحری برآشفته، به جوش آمد، خروشان شد، به موج آمد، برش بگرفت و مردی چون صدف از سينه بيرون داد. ((منم آرش - چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن – منم آرش،سپاهی مرد آزاده، به تنها تير تركش آزمون تلختان را اينك آماده. مجوييدم نسب – فرزند رنج و كار؛ گريزان چون شهاب از شب، چو صبح آماده ی ديدار. دلم را در ميان دست می گيرم و می افشارمش در چنگ- دل اين جام پر از كينِ پر از خون را؛ دل اين بی تابِ خشم آهنگ... در اين پيكار، در اين كار، دلِ خلقی است در مشتم، اميد مردمی خاموش هم پشتم. كمان كهكشان در دست، كمان داری كمان گيرم. شهاب تيزرو تيرم؛ ستيغ سربلند كوه مأوايم؛ به چشمِ آفتابِ تازه رس جايم؛ مرا تير است آتش پر؛ مرا باد است فرمانبر. وليكن چاره را امروز زور پهلوانی نيست. رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست. در اين ميدان، بر اين پيكانِ هستی سوزِ سامان ساز، پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.)) پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد، به آهنگی دگر گفتار ديگر كرد: ((درود،ای واپسين صبح،ای سحر بدرود! كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود. به صبح راستين سوگند! به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين سوگند! كه آرش جانِ خود در تير خواهد كرد، پس آنگه بی درنگش خواهد افكند...)) درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش. نفس در سينه ها بی تاب می زد جوش. ((...دلم از مرگ بی زار است، كه مرگِ اهرمن خو،آدمی خوار است. ولی آندم كه ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛ ولی آندم كه نيكي و بدی را گاهِ پيكار است، فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است. همان بايسته ی آزادگی اين است.)) نيایش را دو زانوبر زمين بنهاد. به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد: ((برآ ای آفتاب،ای توشه ی امید! برآ ای خوشه ی خورشيد؛ تو جوشان چشمه ای،من تشنه ای بی تاب. برآ،سر ريز كن تا جان شود سيراب. چو پا در كام مرگی تند خو دارم، چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاشجو دارم، به موج روشنايی شست و شو خواهم؛ زِ گلبرگ تو ای زرينه گل،من رنگ و بو خواهم. شما ای قله های سر كش خاموش، كه پيشانی به تندر های سهم انگيز می ساييد، اميدم را برافزاييد، چو پرچمها كه ازباد سحرگاهان به سر دارید. غرورم را نگه داريد، به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داريد.)) زمين خاموش بود و آسمان خاموش. تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش. به يال كوهها لغزيد كم كمك پنجه ی خورشيد. هزاران نیزه ی زرين به چشم آسمان پاشيد. نظر افكند آرش سوی شهر آرام. كودكان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگين كنار در؛ مردها در راه. سرودِ بی كلامی،با غمی جانكاه، ز چشمان بر همی شد بانسيم ِ صبحدم همراه. دشمنانش،در سكوتی ريشخند آميز، راه وا كردند. كودكان از بام ها او را صدا كردند. مادران اورا دعا كردند. پيرمردان چشم گرداندند. دختران بفشرده گردن بند ها در مشت، همرهِ او قدرتِ عشق و وفا كردند. آرش اما همچنان خاموش، از شكاف دامن البرز بالا رفت. وز پی او، پرده های اشك پی در پی فرود آمد. شامگاهان، راه جويانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گير، باز گرديدند، بی نشان از پيكر آرش، با كمان و تر كشی بی تير. آری ،آری،جان خود در تير كرد آرش. كارِ صد ها صد هزاران تيغه ی شمشير كرد آرش. تير آرش را سوارانی كه می راندند بر جيحون، به ديگر نيمروزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساقِ گردويی فرو ديدند. و آنجا را از آن پس ، مرز ايران شهر و توران باز ناميدند. برف می بارد به روی خار و خارا سنگ. كوه ها خاموش، دره ها دلتنگ. راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ... كودكان ديری است در خوابند، در خواب است عمو نوروز. می گذارم كنده ای هيزم در آتشدان. شعله بالا می رود پر سوز... سياوش كسرايی؛از خون سياوش ص 67-85(با اندكی تلخيص) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:49 توسط حسین |
|
|
با احترام، تقدیم به دانشجوی قهرمان دانشگاه آزاد شیراز
نگو یاسین بود، در گوش این خلق خر،آوازم که گر آدم شوند از اصل این یاسین نمی ماند ![]() قابل توجه خرهای که فقط بار می دهند و هیچ اعتراضی ندارند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:28 توسط حسین |
|
|
سال جدید مبارک!
هنگامی که بهار فرا می رسد ، از قیامت بسیار یاد کنید. بهار،این درواقع رستاخیز طبیعت، به ما یادآوری می کند که با قدرت و یاری خدا،می شود از هیچ، به اوج رسید. ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:4 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
Hello,This is web gallery of shahcheragh,Imam Reza's brother and you can download many pictures from it
http://www.flickr.com/photos/shahcheragh/ other than this,You can download many pictures from Khaneghah, A holy place for sufi's If I can be more further assistant please contact me |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|