تبليغاتX
Web gallery of Shah cheragh - آرش کمانگیر
The most beautiful pictures of shah cheragh
برف می بارد‍‍؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
كوهها خاموش،
دره ها دل تنگ،
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ...

بر نمي شد گر زبامِ كلبه ها دودی،
يا كه سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد،
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می كرديم در كولاك دل آشفته ی دم سرد؟
آنك،آنك كلبه ای روشن،
روی تپه،روبه روی من...

در گشودندم.
مهربانيها نمودندم.
زود دانستم،كه دور از داستان خشمِ برف و سوز،
در كنار شعله ی آتش،
قصه می گويد برای بچه های خود،عمو نوروز:

...گفته بودم زندگي زيباست!
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاين جاست.
آسمان باز؛
آفتابِ زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی ها در بلور آب؛
بوی عطر خاك باران خورده در كُهسار؛
خواب گندم زارها  در چشمه ی مهتاب؛
آمدن،رفتن،دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پابه پای شادمانيهای مردم پای كوبيدن؛
كار كردن،كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابانهای خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايی ازسبوی تازه آبِ پاك نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن؛
نيمروز خستگی را درپناه دره ماندن؛

آری،آری،زندگی زيباست.
زندگر آتشگهی ديرينه پابرجاست.
گر بیافروزيش،رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه،خاموش است و خاموشی گناه ماست.

پيرمرد،آرام و با لبخند،
كُنده ای در كوره ی افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهی های كومه جست و جو می كرد.
زير لب آهسته با خود گفتگو می كرد:

زندگی را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلی هستی تو ای انسان!

جنگل، ای روييده آزاده،
بی دريغ افكنده روی كوهها دامان،
آشيانها بر سرانگشتان تو جاويد؛
چشمه ها در سايبان های تو جوشنده؛
آفتاب و باد وباران برسرت افشان؛
جانِ تو خدمتگر آتش...
سربلند وسبز باش،ای جنگل انسان!
(( زندگانی شعله می خواهد ))
صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز؛
كودكانم،داستانِ ما ز آرش بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.



روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود؛
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره؛
دشمنان بر جان ما چيره؛
شهر سيلی خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان های پريشان داشت.
زندگی سرد وسيه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان؛
عشق در بيماری دل مردگی بی جان.
ترس بود و بالهای مرگ؛
كس نمی جنبيد،چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگرآزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش.
مرزهای مُلك،همچون بارو های دل،بشكسته و ويران...

انجمنها كرد دشمن؛
رايزنها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيری كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكست ما برانديشند.
نازك انديشانشان بی شرم-
كه مباداشان دگر روز بهی در چشم-

يافتند آخر فسونی را كه می جستند...
چشم ها با وحشتی درچشم خانه،
هر طرف را جستجو ميكرد؛
وين خبر را هر دهانی زير گوشی باز گو می كرد؛

آخرين فرمان،آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيری می دهد سامان!
گر به نزديكی فرودآيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرد دور،
تا كجا؟...تاچند؟...
آه!..كو بازوی پولادين و كو سرپنجه ی ايمان؟
هر دهانی اين خبر را بازگو می كرد؛
چشمها بی گفتگويی ،
هر طرف را جستجو می كرد.

پيرمرد اندوهگين،دستی به ديگر دست می ساييد.
از ميان دره های دور،گرگی خسته می ناليد؛
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشتِ شيشه می ماليد.

صبح می آمد-پيرمرد آرام كرد آغاز-
پيش روی لشگر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه،دريايی از سرباز...

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سياهی در دهان صبح؛
باد پر میريخت روی دشتِ بازِ دامن البرز؛

لشگر ايرانيان در اظطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در.

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته،
خلق چون بحری برآشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج آمد،
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سينه بيرون داد.

((منم آرش -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن –
منم آرش،سپاهی مرد آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.
مجوييدم نسب –
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی ديدار.

دلم را در ميان دست می گيرم
و می افشارمش در چنگ-
دل اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل اين بی تابِ خشم آهنگ...

در اين پيكار،
در اين كار،
دلِ خلقی است در مشتم،
اميد مردمی خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داری كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشمِ آفتابِ تازه رس جايم؛
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر.

وليكن چاره را امروز زور پهلوانی نيست.
رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكانِ هستی سوزِ سامان ساز،
پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.))

پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد،
به آهنگی دگر گفتار ديگر كرد:

((درود،ای واپسين صبح،ای سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين سوگند!
كه آرش جانِ خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بی درنگش خواهد افكند...))

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بی تاب می زد جوش.

((...دلم از مرگ بی زار است،
كه مرگِ اهرمن خو،آدمی خوار است.
ولی آندم كه ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
ولی آندم كه نيكي و بدی را گاهِ پيكار است،
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است.
همان بايسته ی آزادگی اين است.))

نيایش را دو زانوبر زمين  بنهاد.
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:
((برآ ای آفتاب،ای توشه ی امید!
برآ ای خوشه ی خورشيد؛
تو جوشان چشمه ای،من تشنه ای بی تاب.
برآ،سر ريز كن تا جان شود سيراب.

چو پا در كام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاشجو دارم،
به موج روشنايی شست و شو خواهم؛
زِ گلبرگ تو ای زرينه گل،من رنگ و بو خواهم.

شما ای قله های سر كش خاموش،
كه پيشانی به تندر های سهم انگيز می ساييد،
اميدم را برافزاييد،
چو پرچمها كه ازباد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داريد.))

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به يال كوهها لغزيد كم كمك پنجه ی خورشيد.
هزاران نیزه ی زرين به چشم آسمان پاشيد.


نظر افكند آرش سوی شهر آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرودِ بی كلامی،با غمی جانكاه،
ز چشمان بر همی شد بانسيم ِ صبحدم همراه.

دشمنانش،در سكوتی ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند.
مادران اورا دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران بفشرده گردن بند ها در مشت،
همرهِ او قدرتِ عشق و وفا كردند.

آرش اما همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشك پی در پی فرود آمد.

شامگاهان،
راه جويانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گير،
باز گرديدند،
بی نشان از پيكر آرش،
با كمان و تر كشی بی تير.

آری ،آری،جان خود در تير كرد آرش.
كارِ صد ها صد هزاران تيغه ی شمشير كرد آرش.
تير آرش را سوارانی كه می راندند بر جيحون،
به ديگر نيمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساقِ گردويی فرو ديدند.
و آنجا را از آن پس ،
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.



برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ...

كودكان ديری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم كنده ای هيزم در آتشدان.
شعله بالا می رود پر سوز...


سياوش كسرايی؛از خون سياوش ص 67-85(با اندكی تلخيص)
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:49  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
Hello,This is web gallery of shahcheragh,Imam Reza's brother and you can download many pictures from it
http://www.flickr.com/photos/shahcheragh/
other than this,You can download many pictures from Khaneghah, A holy place for sufi's
If I can be more further assistant please contact me

نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM